تبليغاتX
عشق ماندگار است

>


عشق ماندگار است
عشق ماندگار می ماند تا ابد
    می خوام بیام ! 22:41
سلام

باز اومدم نمی دونم چرا اما دفعه ی قبل که گفتم اومدم خیلی شرمندتون شدم نمی دونم چی بگم اما خیلی چیزا عوض شدن هم من هم دنیام هم آدمای دورو ورم امیدوارم اینبار بمونم و براتون بگم چی شده نمی دونم اصلا کسی میاد اینجا هنوز یا نه اما خودم میام دنبالتونو میارمتون دوستون دارم خیلی زیاد حالا می خوام با همه ی وجودم داد بزنم کمکم کنید خواهش می کنم

حرف دل مهران | موضوع: | لینک ثابت |

    خاطره ای از رسیدن و جدایی(کامل) 21:30

 

خاطره ای از رسیدن و جدایی

سلام

به همگی دوستان گلم امروز می خوام خاطره ای از رسیدن و جدایی رو بنویسم من وقتی قسمت اول این خاطررو نوشتم آخرش ننوشتم ادامه دارد نمی دونم چرا اما الان می خوام همه چیزمو براتون بگم. بگم چرا از عشق می نویسم و چرا می گم عشق ماندگار می ماند تا ابد فکر کنم این خاطره یه کم فرق کنه با قصه هایی که از عشق شنیدید و خوندید امیدوارم بعد از خوندنش بفهمید که عشق چقدر زیباست. همتونو دوست دارم.

یکی بود یکی نبود..........

تو یه یه دنیای ماورایی که توش پر عشق بود یه پسری غرق بود یه پسر که به اوج رسیده بود و به عشق زمینی نیاز نداشت انقدر پاک و نورانی شده بود که رهگذری نبود نگاهش نکنه انقدر تو سینش عشق بود که هر روز همشو به همه مردم دنیا می دادو هزار برابرش رو می گرفت تموم فکر رو ذکرش فقط شده بود عشق و عشق و عشق ....... دیگه انگار دنیارو هم نمی دید و به جاش عشق می دید .این پسرک هر روز با خودش تو یه اتاقش خلوت می کرد و دور از همه قصه هاشو و درداشو خالی می کرد و با درون خودش حرف می زد انگار دیونه شده بود ولی .....نه اون کنترل روحشو به دست گرفته بود و با جسم پاکش حرف می زد اون صاحب یه عشق عظیم بود به نام عشق آسمانی عشقی که توش معشوقت آسمون و روحت عاشق. می خواستم شخصیتش رو نگم راستش فکر کنم بتونم یه خورده خودمو خالی کنم پس شخصیتشم می گم . من اون موقع اینجوری بودم خیلی سختی کشیدم تا به این مرحله رسیدم ولی واقعا ارزشش رو داشت اون روزا من همه ی آدم ها رو یه جور می دیدم برام دختر و پسر فرق نداشت چون انرژی که باید از طریق اونا می گرفتم از بالا می رسید برام تنها چیزی که اهمیت داشت آسمون بود و صاحبش تا اینکه .....تا اینکه نمی دونم......... اون روز چی شد که یه دفعه از اون حالت خارج شدم و به زندگی عادی برگشتم نمی دونم چرا الانم یادم نیست هر وقت که خواستم در بارش فکر هم کنم نفهمیدم که چرا ....... با اون دختر حرف زدم .اصلا فکرشو نمی کردم که صحبتم ادامه پیدا کنه ولی ادامه که هیچ به شماره دادن هم رسید . الان که فکرشو می کنم باورم نمیشه چرا این کارو کردم فقط اینو می دونم که خیلی اشتباه بزرگی بود اون لحظه خودم نبودم شایدم خصوصیات اون دختر بود که باعث شد من این کار رو انجام بدم راستش من همیشه تو ذهنم یه کسی رو ساخته بودم که با همه کسایی که باهاشون هستم فرق می کنه از عشق چیزی می فهمه یه ذره معرفت داره و با این خصوصیات اخلاقی خصوصیات ظاهری اون رو هم برا خودم مجسم کرده بودم .اون دختر درست همونی بود که یه عمر تو ذهن من معشوقم بود و اون موقع تو اوج خوشی من پیداش شده بود شاید اگر انقدر انرژی و بها به قلبم و جسمم نمی دادم اون پیداش نمی شد خلاصه یه چند روز گذشت و من باهاش بیشتر آشنا شدم و هر روز هم بیشتر عاشقش می شدم یه روز وضع خودمو براش توضیح دادم و بهش گفتم اگه باهام همراه بشی هیچی نمی تونه جلومونو بگیره و عشقمونو از هم بپاشون گفتم عشق من زمینی نیست یه عشق آسمونیه گفت عشق .عشق دیگه بابا چه فرقی می کنه .راستش هیچی نگفتم گفتم باشه هر چی تو بخوای دیگه یواش یواش داشت برام مثل آسمون می شد ولی ........یه دفعه همه چیز خراب شد من دیگه می خواستم اون همه عشق تو سینمو یک جا بهش بدم آخه انقدر دوسش داشتم که اصلا متوجه نبودم که شاید این همه ظرفیت رو نداشته باشه دیگه اونو نصفی از وجودم می دونستم و فکر می کردم اونم منو همین جوری دوست داره که داشت .......ولی بعد از اون شب که هر واژه ای بلد بودم هر داستانی بلد بودم و هر جمله ی عاشقا نه ای که به ذهنم می رسید رو برا توصیف علاقم نسبت بهش به زبون می اوردم اونم در آخر فقط و فقط گفت نمی دونم چی بگم . راستش من اون لحظه متوجه نبودم چی می گه ولی الان که فکرشو می کنم می بینم چقدر بی رحم بود آخه اونم بیچاره تقصیری نداشت تقصیر من بود که اون همه علاقرو یک جا بدون ریا و رو راست بهش دادم . تو خودم خلا حس می کردم یه خلا شدید چون در مقابل اون همه عشق هیچی دریافت نکرده بودم ولی باز به آسمون التماس کردم و اون مثل همیشه سخاوتش رو به من نشون داد روزها همین طور می گذشت و از آشنایی ما 4 ماه . دیگه اون روزا هر چی دوستم داشت هم فراموش کرد و بهونه می گرفت یا به قول خودمون ناز می کرد منم با جون و دل نازشو می کشیدم ولی باز اون همش پشت پا میزد تا اینکه یه بار بهش گفتم کسی هست که دوسش داشته باشی گفت آره فکر می کردم منظورش خودمم به شوخی بهش گفتم خوش به حالش هر کی هست به ما که اصلا محل نمی زاری گفت شاید تورو اندازه اون دوست نداشته باشم ولی دوست دارم اینو که گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد فکر کردم بهتر هیچی نگم با هاش خداحافظی کردم و با خودم گفتم حتما شوخی کرد آخه اخلاقش این بود هیچ حرفش معلوم نبود راست یا دروغ منم با همین خیال واسه خودم صفا می کردم و رقص برره ای از پشت می رفتم. 2 روز بعد که باهاش تماس گرفتم با خودم گفتم بزار ببینم نکنه این شیطونی می کنه و با کسی هست بهش گفتم می خوام همین الان ببینمت اون گفت الان که نمیشه بزار فردا که از مدرسه تعطیل شدم هر جا تو بگی میام گفتم نه همین الان گفت نمی شه گفتم چرا ؟ گفت درس دارم کلی هم کار دارم گفتم باشه پس خذاحافظ .گفت خیلی لوس و ننری کجا بیام بی نمک از خود راضی ؟ گفتم همون جایی که بار اول دیدمت گفت 1 ساعت دیگه کاری نداری ؟ گفتم خداحافظ مارمولک از این مارمولک خیلییییییی بدش می اومد که کسی بهش بگه منم می خواستم حسابی کفرشو در بیارم و نذاشتم چیزی بگه و گوشی رو قطع کردم راستش می خواستم از نزدیک ببینمش و با اون ته مونده ی عشقی که واسم از عرفان و سیر و سلوک مونده یه جوری بهش عشق بورزم و همه ی وجودشو بدونم اما نگران بودم که اگه واقعا با کسی باشه من این همه عشقو هدر دادم رفتم سر اون کوچه ای که برای اولین بار دیدمش وایسادم و منتظرش شدم وقتی اومد معلوم بود اعصابش خورد و از حرفای منم جوش آورده با خنده بهش سلام کردم اون با بی اعتنایی رفت گوشه دیوار وایساد و نگاشو با اخم به زمین دوخت گفتم یعنی چی ؟ گفت هیچی فقط سریع بگو می خوام برم ؟ گفتم چی رو بگم ؟ گفت مگه نمی خواستی منو ببینی خوب بگو کارتو دیگه گفتم کار خاصی که باهات ندارم فقط خواستم ببینمت دلم واست یه ذره شده بود گفت زبون نریز کارتو بگو کار دارم به خدا گفتم باور کن جدی گفتم کار خاصی باهات نداشتم گفت یعنی فقط واسه این منو این همه رها کشوندی اینجا ؟گفتم آره نباید این کارو می کردم گفت خیلی پر رو و از خود راضی هستی فکر نمی کردم اینجوری باشی .......راستش من کارمو یه جوری شروع کرده بودم و اون در جواب ابراز علاقه ی من اینارو می گفت .گفتم منظورت چیه از این حرفا گفت هیچی فقط خیلی بی نمکی که منو این همه راه کشوندی اینجا واسه گفتن این چرت و پرتا گفتم مگه حالا چی شده گفت هیچی خداحافظ گفتم وایسا بابا کجا قبلنا اینجوری نبودی چیزی شده ؟ گفت آره گفتم چی شده ؟ گفت هیچی ولش کن گفتم بگو می دونی که تا نگی نمی زارم بری گفت خسته شدم از این کارای احمقانت گفتم ممنون جواب دوست داشتن اگه اینه پس لیاقت تو همون امین هست که بعدا می فهمی گه گرگی هست گفتم تو فکر می کنی من به تو دروغ گفتم که این جوری هستم و می تونم با عشق تورو و وجودتو تو وجود خودم جا کنم من هر چی باشم دروغ گو نیستم ولی تو به کسی دل بستی که کاری باهات می کنه که خودتو حاضری بکشی رنگ تو صورتش نبود گفت امین کیه این چرت و پرتا چیه با خنده گفتم امین همونه که تو قلبت براش یه دنیا جا هست حداقل مثل من انقدربدبخت نیست گفتی چیه زیر سرت بلند شده داری منو دک می کنی انقدر زود یادت رفت اون همه علاقرو که هر شب هزار بار دوست دارم نثار من می کردی نذاشتم ادامه بده و فقط گفتم برای همیشه خداحافظ .........یه چیز دیگه این حقم نبود هر چی گفت وایسا هر چی دستمو گرفت اصلا توجهی بهش نکردم و با بی توجهی حتی از جمله آخرش که گفت عاشقت هستم ولی نه انقدر به زیادی تو........ گریه نکردم نمی دونم چرا ولی تو دلم می گفتم حتما وقتی یه خورده ازش دور شدم این عقدهامو خالی می کنم ولی نشد یعنی انقدر از خودم ناراحت بودم که نتونستم این کا ر رو کنم همش تو فکر این بودم که همین جا فراموشش می کنم و می رم باز تو آسمون به ما عشق زمینی نیومده. ولی ............نشد انقدر ازش کینه داشتم که هر وقت میومدم شروع کنم به اوج گرفتن یاد و غم اون منو محکم به زمین می کوبوند و تا الان هم نتونستم کاری که باهام کردو فراموش کنم .اما امیدوارم بتونم ...............

 

وقتی ازش جدا شدم فکر کردم راحت فراموشش می کنم اما نشد یعنی اون از من یه چیزی گرفته بود که مال من بود منم دنباله اون گمشدم بودم راستش غرورم اجازه نمی داد که من برم معذرت خواهی کنم اما بعد از 2 هفته از اون ماجرای جدایی من با اون یکی از دوستام که از دوستای اونم می شد اومد پیشم بهم گفت اونی که تو بهش تهمت بی وفایی زدی با هیشکی جز تو نبوده اونی هم که به تو گفته با اون پسره امین هست از رابطه شما دوتا حسرت می خورده و الان بینتون جدایی انداخته من گفتم دروغ می گی نمی تونی ثابت کنی گفت اگه ثابت کردم قول می دی غرورتو بشکنی و بهش بگی که هنوزم دوسش داری ؟ گفتم قول می دم گفت امین امشب میاد خونه یکی از دوستاش مهمونی من بهش می گم یکم زود تر بیاد تا باهاش حرف بزنی گفتم باشه ولی کجا گفت همین پارک همین جا ساعت 6 بیا میارمش باهاش صحبت کنی ولی قولتم یادت نره گفتم باشه من فعلا می رم خلاصه خدافظی کردیمو رفتیم من فکر نمی کردم حرفاش راست باشه آخه امین مگه (.....) دوست نداشت پس حرفای این که چیز دیگه ای می گفت راستش خیلی سوال داشتم ازش یه چند باری هم فکر کردم بگیرم حسابی بزنمش اما وقتی ساعت 6 رفتم و امین رو دیدم همه سوالا و فکر دعوا از سرم پرید اخه این طفلی رو چه به دوست دختر داشتن با اینکه 17 سالش بود اما قدش حدود 165 بود بابا اصلا این به (.....) نمی خورد چه از نظر تیپ و قیافه چه از نظر فکر و عقاید همون دیدنش برام کافی بود فهمیدم بنده خدا واسه اینکه امشب بیاد خونه دوستش کلی بهونه اورده و درس و این چیزارو بهونه کرده خوب این امکان نداشت که بتونه با (.....) دوست باشه و (.....) اینو دوست داشته باشه چون (.....) اهل بیرون رفتنو حضوری حرف زدن بود این بنده خدا هم 365 روز سال 366 روزشو تو خونه بود پایه درس و مشقش راستش هم خوشحال شدم هم ناراحت اما از این ناراحت نشدم که باید برم منت کشی و معذرت خواهی چون واقعا (......) دوست داشتم و از اینکه منتشو بکشم یه جورایی لذت می بردم وقتی فردای اون روز دوستمو دیدم گفت بهت ثابت شد گفتم بد جور گفت قولتو یادته که گفتم آره ولی جلو تو نه گفت ااااااااااااااا زرنگی پس من از کجا بدونم به (......) گفتی گفتم خوب آی کیو وقتی باهاش حرف بزنم معلوم می شه دیگه گفت من از کجا بدونم چی بهش می گی گفتم خوب چی کار کنم گفت بوسش کن ! گفتم هاااان؟!!؟حتما جلو تو گفت نه جلو من نه یه جایی که من بهت می گم باهاش حرف بزن از اونجا منم می بینم خلاصه انقدر اصرار کرد که من واسه دست به سر کردنش گفتم باشه فقط می موند دیدن و قرار گذاشتن با (......) نمی دونستم کجا و کی بهش بگم بیاد که می خوام باهاش حرف بزنم اما بهترین راه به نظرم این بود که پنج شنبه که من زود تعطیل می شم برم سر کوچشون و منتظر شم تا از مدرسه بیاد اینبار این ترس بود که اومده بود سراغم ترس اینکه شاید اصلا دیگه از هر چی پسره حالش بهم بخوره یا ازمن بدش بیاد یا اینکه با یکی دیگه باشه و خیلی چیزای دیگه که فکرمو مشغول کرده بود اما آخرش دوستم میثم راضی شد که خودش بره بهش بگه که رفت و گفت ولی (.....) بهش گفته بود که اگه می خواد باهام حرف بزنه خودش بیاد بگه مثل اینکه چاره ای نبود می دونستم که می خواد حالمو بگیره و ضایع ام کنه اما ته دلم به همینم راضی بود آخه واقعا دوسش داشتم دیگه عرفان عشق آسمانی و همه اینام شده بود اون( راستش چرا دروغ الانم همینه الانم که.......... بزارید آخرش بگم) همون فکر اول خودم به نظرم بهترین راه بود و می خواستم همین جوری باهاش حرف بزنم خلاصه پنج شنبه شدو من ساعت 12.30 اومدم خونه . خونه ی اونا با ما یه15 دقیقه ای راه بود من غذا نخورده رفتم اونجا و منتظرش شدم بعد از 20-25 دقیقه از دور دیدمش داره میاد اما اون منو ندید خواستم با شوخی برم جلوش یدفعه بترسونمش اما زیاد کاره جالبی نبودوقتی رسید سر کوچه بدون اینکه من چیزی بگم گفت می دونستم امروز میای من که دستپاجه شده بودم گفتم سلام گفت سلام دیونه دیدی باز زود قضاوت کردی گفتم الان باید برم خونه می شه امروز ساعت 5 یا 5.30 بیای پارک گفت حالا که اومدی آره حتما میام میثم که می گفت خیلی حرفای شنیدنی داری گفتم آره خیلی یادت نره بیای گفت نه یادم نمیره ایندفعه گفتم یعنی چی ایندفعه گفت هیچی خدافظ فعلا گفتم خدافظ گفت چیه سیریش نشدی بپرسی ایندفعه یعنی چی گفتم غروب ازت می پرسم فعلا بای تو راه وقتی می رفتم خونه می خواستم خودمو بکشم از خوشحالی که یه بار دیگه تونستم کنارش باشم تو خیابون به خودم قول دادم هر چی شد از دستش ندم وقتی رسیدم خونه تا ساعت 4.30 آهنگ عاشقانه گوش می دادم دیگه جزئیاتشو زیاد نمی گم چون هنوز خیلی مونده خلاصه رفتم همون جایی که میثم گفته بود و منم به (.....) گفته بودم نشستم و منتظر شدم ساعت یه ربع به 6 اومد من حواسم نبود یهو اومد جلو گفت سلام عاشق منتظر گفتم ا اومدی گفت قرار بود بیام دیگه مگه نه ؟ گفتم ایندفعه یادت نرفت زد زیره خنده گفت منظورم از ایندفعه این بود که این بار آخرت باشه که به من شک می کنی و اعتماد نداری بهم گفتم خیلی حرف دارم می خوای بشنوی گفت اگه درباره ی عشق آره چرا که نه گفتم چرا وقتی من رفتم نگفتی که فقط با منی چرا به دروغ گفتی با کس دیگه ای هم هستی گفت چون می خواستم ببینم واقعا اینقدر که می گی منو دوست داری یا نه داری دروغ می گی من نمی خواستم از هم جدا بشیم تازه تو نمی اومدی امروز بهم بگی بیا اینجا من می اومدم بهت می گفتم گفتم باور نمی کنی چقدر دوست دارم گفت چرا باور می کنم چون منم همون قدر دوست دارم دیونه من گفتم (.....) کلی حرف داشتم اما همش یادم رفت یعنی دیگه برام مهم نیست برام این مهمه که الان باز مثل قبل کنارمی گفت و فقط مال تو مگه نه ؟ گفتم دوست دارم بهم نزدیک شد و دستشو انداخت پشت شونم و سرشو گذاشت رو شونم گفتم (.....) منو ببخش گفت تو باید منو ببخشی که انقدر بد اذیتت کردم گفتم راستی تو این دوستت مریم و چقدر می شناسی گفت ببین این همونه که گفت به تو من با امین هستم من از وقتی فهمیدم اون چرا این کارو کرد باهاش دوستیمو بهم زدم و بیشتر دوستاشم همین کارو کردن واقعا خیلی پست بود گفتم اگه من نمی اومدم خدایی می اومدی گفت به جون مامانم آره گفتم گل رزات چطورن خندید گفت پژمرده شدن سرشو از رو شونم برداشت گفت می خوام مثل قبل سر حالشون کنم کمکم می کنی گفتم حتما.... وقتی باز لبشو رو لبم حس کردم سردی بدنم از داغی اون آتیش گرفت دوست داشتم هیچ وقت اون لحظه تموم نشه ولی حیف حیف خیلی زود تموم شد وقتی بعد 2 ساعت از هم خدافظی می کردیم بهش گفتم ایندفعه قول    می دی دیگه تا ابد با هم باشیم گفت قول می دم به شرطی که قول بدی منو مثل قبل اندازه آسمون دوست داشته باشی آنچنان بغلش کردم که بدون اراده اشکم دراومد اون موقع که می خواستم برم خونه حواسم اصلا به میثم نبود که اونجاس یا نه ولی فرداش ازش پرسیدم دیدی راضی شدی یا نه گفت دکتر آی کیو من می دونستم بوسش می کنی دیگه نیازی نبود وایسم نگاه کنم من فقط می خواستم با خیال راحت حرفاتو بزنی حالا چی شد ؟ گفتم هیچی مثل قبل و بهتر شد گفت دیگه از دستش نده دختر خوبیه گفتم تا نگیرمش ول کن نیستم دو تامون زدیم زیره خنده روزها و هفته ها همین جور می گذشت و من بیشتر به (....) علاقه پیدا می کردم دیگه کوچک ترین اثری از عشق الهی نبود همش (......) جالب اینجاست من تو طی 2-3 هفته بعدش با داداش (.....) که از خودم یه سال کوچیک تر بود به طور اتفاقی آشنا شدم و یه رفاقت واقعا خوبو باهاش داشتم که بعد یه هفته خودم بهش همه چیزو گفتم اونم گفت لیاقتشو داری مواظبش باش اونم فکر کنم خیلی خاطرتو بخواد( راستش اگه خواهر من با کسی دوست می شد و من با اون دوست می شدم اون طرفو تیکه تیکه می کردم اما این آقا حسام خیلی مرد بود) بعد 3 ماه رسیدیم به ماه امتحانات با هم دیگه و توافقی تصمیم گرفتیم تو این ماه از هم دور باشیم تا به درس هم لطمه ای نخوره خلاصه امتحانارو دادیمو روز 31 خرداد بهم زنگ زد گفت بیا فلان جا     می خوام ببینمت من رفتم و کلی لاو ترکوندیم مثل همیشه فقط اینبار یه فرق کوچیک داشت اونم حرفای (....) بود همش می پرسید اگه یه روز من برم تو باز می ری با یکی دیگه یا باز منتظر می مونی ؟ اگه من نباشم چی کار می کنی ؟ و از این جور سوالا گفتم ببین فقط یه چیزی می تونم بگم نمی زارم نباشی گفت اگه مردم چی گفتم اگه مردی من اون دنیا منتظرتم دیر نکن زدیم زیره خنده و تا آخر تیر 10-15 باری همدیگرو دیدیم تا من رفتم مسافرت و دیگه اونجا کاملا بی خبر بودم ازش و هر چی زنگ می زدم بر    نمی داشت مسافرت ایندفعه ما یکم زیاد طول کشید و 1 مرداد که رفتیم 4 شهریور اومدیم من تا 6 خستگی و باز کردن وسایلو این چیزارو داشتم و وقت نکردم خبری ازش بگیرم تا اینکه زنگ زدم به موبایلش هر چی زدم بر نداشت گفتم حتما کار داره منم اون روز وقت نکردم زنگ بزنم فرداش زدم باز برنداشت این بار زدم به خونشون گفتم فوقش می گم با حسام کار دارم بعد کلی زنگ داداشش برداشت بعد سلام و احوال پرسی و اینا گفتم چرا (......) گوشیشو بر نمیداره کجاست هیچی نگفت گفتم حسام کجاییییییی چی شد قطع شد گفت نه نه قطع نشد گفت ببین مگه خبر نداری گفتم از چی گفت (.....) یه روز که از کلاس زبان میومد وقتی می خواست از خیابون رد بشه با یه ماشین تصادف می کنه 3 روز تو کما بوده بعد 3 روز بیخیال این دنیا و ما می شه میره بعدش یهو زد زیره گریه گفتم خوب خوبه بامزه از این شوخی ها نکن گوشیرو بده بهش گفت آره کاش شوخی بود اما دیگه نیست گفتم یعنی چی ؟ گفت بیا سر کوچه من وایمیسم بدون خدافظی قطع کردمو رفتم حسام وایساده بود سر کوچه چشاش یه کاسه خون بود تو کوچرو نگاه کردم چون خونشون اول های کوچه بود معلوم بود دم درش پر از اعلامیه و سیاهی بود گفتم حسام چرا دم خونتون اینجوریه منو بقل کرد گفت باورش سخته نه؟ من زدمش کنار گفتم چی سخته دیونه (.....) کجاست ؟ گفت تموم شد گفتم یعنی مرد؟ دیگه گریه امونش نداد باز منو بقل کرد منم بغضم گرفته بود گفتم وایسا ببینم پس من به کی بگم دوست دارم دیگه ؟ هان؟ حسام با توام به کی هان؟ اون طفلک می گفت به هیشکی گفتم (.....) زندست نه ؟ داری دروغ می گی گفت فهمیدنش سخت نیست غیر ممکنه من نتونستم وایسم نه اینکه نخوام نه باور کنید می خواستم بهش بگم برو کنار می خوام برم دم خونتون خودم (....) صدا کنم ولی همون جور که واساده بودم افتادم رو زانو هام مثله یه فلج شده بودم تا 1 ساعت نمی تونستم پاشم هر کی رد می شد یه جور نگاه می کرد که انگار دیونه دیده من هی به حسام می گفتم برو بگو (.....) یه دقیقه بیاد تورو خدا برو اون طفلی هم با این حرفای من بیشتر گریش        می گرفت وقتی پاشدم برم خونه تو راه فکر کنم نصف بیشترشو تو درخت و دیوارو جوب بودم تا آخر شهریور تو یه دنیای دیگه بودم که با کمک هزارتا دکترو دارو این چیزا یکم آروم شدم فکر کنم 10-15 باری رفتم دم خونشون اگه بدونید تو چه حال و هوایی بودم شبا تا صبح قرآن می خوندم که همه اینا دروغ باشه و یه شوخی ساده اما وقتی رفتم سر قبرش همه چیز باورم شد بار اول که تنها رفتم بهش گفتم (....) اینبار من دیر کردم ولی نگران نباش عزیزم همین فردا میام پیشت راستش همه ی برنامه های خودکشی رو ریخته بودم حتی اون قرصی که می خواستم باهاش این کارو کنم خریده بودم اما همون شب اومد به خوابم گفت من جام خوبه نیازی بهت ندارم من از خواب پریدم و تا صبح اشک ریختم من می خواستم برم پیشش حتی اگه اون منو نمی خواست اما این ته مونده ی عرفان که واسم مونده بود بهم حالی کرد که اگه این کارو کنم غیر از عذاب هیچی گیرم نمی یاد منم مجبور شدم باز رو زمین بمونم و بازم از پرواز جا بمونم بازم قسمت من تنهایی شد می دونید تا الان با خاطره هاش زندگی کردم خاطره هاش برام پر از عشق پر از محبت که همه ی بی مهری های دنیارو برام عشق می کنه اگه عاشق باشید درد منو می فهمید ولی نه کسی درد منو نمی فهمه یادمه شب یلدا رفتم سر قبرش گفتم آهای تویی که قول دادی تنهام نزاری چرا رفتی مگه نگفتی اگه مثل قبل دوستم داشته باشی تا ابد می مونم پس چرا رفتی نمی دونم این خیال من بود یا واقعا صدای اون اما گفت مگه تو نگفته بودی نمی زارم نباشی چرا گذاشتی برم چرا زود تر از من نیومدی فال حافظی که دستم بود افتاد اشکم در اومد یه لحظه فکر کردم داره خون میاد از چشام وقتی نگاهم بعد چند دقیقه به کتاب افتاد دیدم این صفحه اومده بود و اولین نگاه من به این افتاد:

چون ترادر گذر ای یار نمی یارم دید     با که گویم که بگوید سخنی با یارم

 نمی دونم بازم بگم چی کشیدم یا نه الانم گریم گرفته کیبرد خیسه یعنی از اون اول که داشتم اینو می نوشتم گریم گرفته بود اون رفت اما من هنوزم به پای حرفم هستم تا الانم به خدا عاشق هیشکی نشدم واقعا اگه این داستان رو خوندید باید بگم خود عشقید که به خاطر نوشته های من انقدر وقت گذاشتید من خیلی از این داستان رو حذف کردم اما اینو که نتیجه گیریم هست فکر کنم همه داستان رو تو یه جمله بگه:

عشق در قلب انسان ماندگار می ماند تا ابد.

 

حرف دل مهران | موضوع: | لینک ثابت |

    بازگشت 19:58
بازم اومدم

سلام خوبید امروز می خوام شروع کنم آره بازم عشق آخه چیز دیگه ای بلد نیستم

ولی اینبار فرق داره اینبار هم می خونم هم می نویسم

بزارید هر وقت حاضر شد همین جا پخشش می کنم

البته از خیلی جاهای معتبر پخش می شه

اما این وبلاگ شخصی خودمه

دوستون دارم

راستی اینبار از شر مزاحم ها راحتم همشونو فرستادم خونه باباشون

از عشق به اونی که عشقو تو وجودم گذاشتو رفت می نویسم.

حرف دل مهران | موضوع: | لینک ثابت |

    گذشت 20:13
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش ،شاید دیگه کسی رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره راحت و بی تفاوت عبور نکن چون شاید دیگه هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بياري ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يک بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم رو برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي.

 

حرف دل مهران | موضوع: | لینک ثابت |

    سال نو مبارک 17:50

سال نو مبارک عاشق

عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
روز و شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم

دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
من به آن می ارزم که در این قربان گاه تو به دادم برسی
تو نجاتم بدهی از دم بی نفسی
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم
تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم
و به یومن نفست آنقدر زنده بمانم تا که پیر تو شوم
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
روز و شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم


دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش

حرف دل مهران | موضوع: | لینک ثابت |

    دوست دارم 6:27
اگر كلمه دوست دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوست دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوست دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوست دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوست دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوست دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

                                      دوست دارم 

حرف دل مهران | موضوع: | لینک ثابت |

    جالبه بخونش 22:30

  ا_از من دلخوری
ا_آدم هیچ وقت از کسی که دوست داره دلخور نمی شه
ا_آره یا دلخور نمی شه یا اگه خطایی دید زود می بخشه
ا_من خطایی ندیدم که ببخشم
ا_خیلی دنبالت گشتم تا پیدات کردم
ا_چرا
باید می دیدمت
.... اگه تو نبودی
من الان پیش کسی هستم که دوسش دارم و این دوست داشتن رو مدیون توام
من تو این مدت به چیزایی رسیدم که با هیچی نمی شه عوضش کرد
فقط نگران بودم به زندگیت لطمه ای نخوره
ا_پس به حرفای منم گوش کن
شاید فکر کنی در حق من بدی کردی ولی اشتباه می کنی
این مدت کوتاه خوشبختی واسه یه عمر کافی بود
عشقی رو که تو حس کردی من فهمیدم

سعی می کنم همیشه نگهش دارم
هیچ وقت فراموشت نمی کنم
ا_یه شعر می خونی
ا_چی دوست داری بخونم
ا_هر چی خودت دوست داری
 
دل من همی داد گفتی گواهی که باشد مرا روزی از تو جدایی
ولی هر چه خواهد رسیدن به مردم بر آن دل دهد هر زمانی گواهی
من این روز را داشتم چشم از این غم نبودست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن نه چندان که یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود گناهم نبودست جز بی گناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید به چندان وفا این همه بی وفایی
سپردم دل به تو ندانسته بودم بدین گونه مایل به جرم و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم که تو بی وفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش برهایم مرا باش تا بیش از این آزمایی
مرا کار داری و بی قدر خواهی نگر تا بدین خو که هستی نپایی
حرف دل مهران | موضوع: | لینک ثابت |

    پایان دوراهی 0:52

تو یه آخرین تماست                                                             گفتی از یاد تو رفتم

 گفتی عاشقی دروغ                                                           از هوس بود هر چی گفتم

دلمو چه ساده باختم                                                           به نگاه پر فریبت

چه آتیشی می سوزونه                                                       اون دوتا چشم نجیبت

دیگه حرمتی نذاشتی                                                          واسه این دل دیونه

دلمو شکستی باشه                                                            تو فقط یادت بمون

بعد تو جایی نداره                                                                 واسه موندن ای غریبه

رفتنت راستی چه محض                                                      نه دروغه نه فریبه

                                  ولنتاین همگی مبارک یه بوسه هم کافیه

حرف دل مهران | موضوع: | لینک ثابت |

    انتخاب 0:29

سلام

خیلی وقت بود که نمی نوشتم راستش داشتم به یه چیزی فکر می کردم یا بهتر بگم یه انتخاب می کردم یه انتخاب که شاید زیاد مهم نباشه ولی می تونه وضعیت منو عوض کنه و به قبل برگردونه شاید این آخرین راهی باشه که می تونم باهاش به قبل برگردم و مثل قدیم بشم نمی دونم شایدم اشتباه کنم ولی من دوست دارم همه چیزو خودم امتحان تو این انتخاب باید یه نفر حذف شه برای همیشه و یه نفر هم باید تا ابد بمونه و عاشق باشه هیچ وقت به اینجاش فکر نکرده بودم که باید یه نفرو به خاطر خودم قربانی کنم و دلشو بشکونم و شایدم امید و عشقو ازش بگیرم و اونو تا آخر عمر از هر چی عشقو عاشقیه متنفر کنم اما بهش قول می دم که خیلی بهتر و عالی ترشو پیدا می کنه همیشه می گم: (( دومی از اولی بهتر راحت بگذر تا راحت و بهتر به دست بیاری )) اما این انتخاب یه کم منو ناراحت هم کرد. راستش وقتی خواستم سر دو راهی تصمیم بگیرم که از کدوم راه برم با دلی مطمئن و آسوده راهمو انتخاب کردم و هیچ تردیدی نداشتم پس اون راهی رو که انتخاب کردم امن و درست می دونستم و اون راهی رو که انتخاب نکردم نا مطمئن و نادرست تصور می کردم و حسرت می خوردم که چرا از همون اول راه درست رو انتخاب نکردم و انقدر طولش دادم و حتی چرا راه نادرست رو رفتم ولی وسط راه برگشتم و راه درست رو رفتم دیگه می خوام برم تا اوج ولی تنها نه . این بار با اون میرم با کسی که عاشقم.خوشحالم خیلی خیلی خیلی.

 

نوشت نقطه سر خط منم نوشتم.  

نوشت دوسش دارم کمکم من منم نوشتم.

نوشت مال منه من مال اون منم نوشتم.

نوشت مهربونی خیلی برات میمیرم منم نوشتم.

نوشت عاشقتم......... کم اوردم ..................دیگه هیچی ننوشتم.

نوشتم تورو انتخاب کردم تویی که به خاطر من حاضر شدی بمیری.

کم اوردی نه ؟هیس...............هیچی نگو فقط آروم باشو به آسمون نگاه کن همین الان.............دیدی یادم بود.

حرف دل مهران | موضوع: | لینک ثابت |

    زندگی اما ....هیچی ولش کن 17:4
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت، فرشته سکوت کرد  آسمان و زمين را بهم ريخت فرشته سکوت کرد. جيغ زد و جنجال راه انداخت ، فرشته سکوت کرد. دلش گرفت و به زمين افتاد و گريه کرد. اين بار فرشته سکوتش را شکست و گفت بدان يک ر.ز ديگر را هم ار دست دادي ! تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن اما با يک روز چه کار مي توان کرد؟؟
فرشته گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند گويي هزار سال زيسته است و آن که امروزش را در نيابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو زندگي کن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند. مي ترسيد راه برود نکند قطره اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد.
قدري ايستاد ... بعد با خود گفت : وقتي فردايي ندارم، نگاه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زندگي را خرج کنم.
آن وقت شروع کرد به دويدن. زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، ميتواند بال بزند ، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد.
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي بدست نياورد، اما.... در همان يک روز روي چمنها خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نميشناختشان سلام کرد و براي آنها که دوستش ندشتند از ته دل دعا کرد. او همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند او درگذشت ،

کسي که هزار سال زيسته بود!!!

حرف دل مهران | موضوع: | لینک ثابت |